کلیات سعدی/گلستان/باب اول - ویکی‌نبشته

گلستان از سعدی
تصحیح محمدعلی فروغی

باب اول – در سیرت پادشاهان
حکایت‌ها: ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹، ۱۰، ۱۱، ۱۲، ۱۳، ۱۴، ۱۵، ۱۶، ۱۷، ۱۸، ۱۹، ۲۰، ۲۱، ۲۲، ۲۳، ۲۴، ۲۵، ۲۶، ۲۷، ۲۸، ۲۹، ۳۰، ۳۱، ۳۲، ۳۳، ۳۴، ۳۵، ۳۶، ۳۷، ۳۸، ۳۹، ۴۰، ۴۱.

باب اول

در سیرت پادشاهان


حکایت

پادشاهی را شنیدم بکشتن اسیری اشارت کرد بیچاره در آن حالت[۱] نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته‌اند هرکه دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید

  وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز  
  اذا یئس الانسان طال لِسانهِ کسنور مغلوب یصول علی الکلب  

ملک پرسید چه میگوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همی گوید[۲] والکاظمین الغیظ والعافین عن الناس ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت[۳] وزیر دیگر که ضد او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان[۴] جز براستی سخن گفتن این[۵] ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک روی ازین سخن درهم آورد و گفت آن دروغ وی پسندیده‌تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خُبثی[۶] و خردمندان گفته‌اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی[۷] فتنه‌انگیز

  هرکه شاه آن کند که او گوید حیف باشد که جز نکو گوید  

بر طاق ایوان فریدون نبشته بود

  جهان ای برادر نماند بکس دل اندر جهان آفرین بند و بس  
  مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت  
  چو آهنک رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک  

حکایت

یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را بخواب چنان دید[۸] که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در[۹] چشم‌خانه همی گردید و نظر می‌کرد سایر حکما از تأویل این[۱۰] فرو ماندند مگر درویشی که بجای آورد و گفت هنوز نگرانست که ملکش با دگرانست

  بس نامور بزیر زمین دفن کرده‌اند
کز هستیش بروی زمین بر نشان نماند  
  وان[۱۱] پیر لاشه را که سپردند زیر گل[۱۲]
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند  
  زنده است نام فرّخ نوشین روان بخیر
گرچه بسی گذشت که نوشین روان نماند  
  خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر
زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند  

حکایت

ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران[۱۳] بلند و خوب روی باری پدر بکراهت واستحقار درو نظر می کرد پسر بفراست استبصار بجای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که[۱۴] نادان بلند نه هر چه بقامت مهتر بقیمت بهتر الشاة نظیفة والفیل جیفه

  اقل جبال الارض طور و انه لَاَعظم عندالله قدراً و منزلا  
  آن شنیدی که لاغری دانا گفت باری[۱۵] بابلهی فربه  
  اسب تازی و گر ضعیف بود همچنان از طویله خر به  

پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند[۱۶] و برادران بجان برنجیدند

  تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد  
  هر پیسه گمان مبر نَهالی باشد که پلنگ خفته باشد  

شنیدم که ملک را در آن قرب[۱۷] دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی[۱۸] در هم آوردند اول کسی که بمیدان درآمد این پسر بود گفت[۱۹]

  آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من
آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری  
  کانکه جنگ آرد بخون خویش بازی میکند
روز میدان و آنکه بگریزد بخون لشکری  

این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت[۲۰]

  ای که شخص منت حقیر نمود تا درشتی هنر نپنداری  
  اسب لاغر میان بکار آید روز میدان نه گاو پرواری  

آورده‌اند که سپاه دشمن بسیار[۲۱] بود[۲۲] و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند پسر نعره زد و گفت ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید[۲۳] سواران را بگفتن او تهور زیادت گشت[۲۴] و بیکبار حمله آوردند شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز[۲۵] نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند خواهر[۲۶] از غرفه بدید دریچه برهم زد پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی‌هنران جای ایشان بگیرند

  کس نیاید بزیر سایه بوم ور همای از جهان شود معدوم  

پدر را از این حال آگهی دادند برادرانش را بخواند و گوشمالی[۲۷] بواجب بداد پس هریکی را از اطراف بلاد حصه[۲۸] معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده[۲۹] درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند

  نیم نانی گر خورد مرد خدا بذل درویشان کند نیمی دگر  
  ملک اقلیمی بگیرد پادشاه همچنان در بند اقلیمی دگر  

حکایت

طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بُلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب بحکم آنکه ملاذی منیع[۳۰] از قله کوهی گرفته[۳۱] بودند و ملجأ و مأوای خود ساخته مُدبّران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همی کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد

  درختی که اکنون گرفتست پای بنیروی شخصی[۳۲] براید ز جای  
  وگر همچنان روزگاری هلی بگردونش از بیخ بر نگسلی  
  سر چشمه شاید گرفتن ببیل چو پر شد نشاید گذشتن بپیل  

سخن بر این مقرر شد که یکی[۳۳] بتجسس ایشان برگماشتند و فرصت نگاه میداشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام[۳۴] خالی مانده تنی چند مردان واقعه دیده جنگ[۳۵] آزموده را بفرستادند تا در شعب جَبل پنهان شدند شبانگاهی[۳۶] که دزدان بازآمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند[۳۷] و رخت و غنیمت بنهادند نخستین دشمنی که بر[۳۸] سر ایشان تاختن آورد خواب بود چندانکه پاسی از شب در گذشت

  قرص خورشید در سیاهی شد[۳۹] یونس اندر دهان ماهی شد[۳۹]  

مردان دلاور از کمین بدر جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند و بامدادان بدرگاه ملک حاضر آوردند همه را بکشتن اشارت[۴۰] فرمود اتفاقاً در آن میان جوانی بود میوه عنفوان شبابش نو رسیده و سبزه گلستان عذارش نو دمیده یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت این پسر هنوز[۴۱] از باغ زندگانی برنخورده و از رَیعان جوانی تمتع نیافته توقّع بکرم و اخلاق[۴۲] خداوندیست که ببخشیدن خون او بر بنده منت نهد ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد و[۴۳] گفت

  پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بدست
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبدست  

نسل فساد اینان منقطع کردن اولیترست و بیخ تبار ایشان برآوردن که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست

  ابر اگر آب زندگی بارد هرگز از شاخ بید بر نخوری  
  با فرومایه روزگار مبر کز نی بوریا شکر نخوری  

وزیر این سخن بشنید طوعا و کُرهاً بپسندید و بر حُسن رای ملک آفرین خواند و گفت آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی امّا[۴۴] بنده امیدوارست که در صحبت[۴۵] صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان[۴۶] گیرد که هنوز طفلست و سیرت بغی و عِناد[۴۷] در نِهاد او متمکن نشده و در خبرست کُلُّ مولودِ یولدُ علی الفطرةِ فاَبواه یهودَانَه و[۴۸] یُنصرانَه و[۴۸] یُمجسانه

  با بدان یار گشت همسر لوط خاندان نبوتش گم شد  
  سگ اصحاب کهف روزی چند پیِ نیکان گرفت[۴۹] و مردم شد  

این بگفت و طایفه‌ای از ندمای ملک با وی بشفاعت یار شدند تا ملک از سر خون[۵۰] او در گذشت و گفت بخشیدم[۵۱] اگر چه مصلحت ندیدم

  دانی که چه گفت زال با رستم گرد دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد  
  دیدیم بسی که آب[۵۲] سر چشمه خرد چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد  

فی‌الجمله پسر را بناز و نعمت بر آوردند[۵۳] و استادان[۵۴] بتربیت او نصب کردند[۵۵] تا حسن خطاب و ردّ جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگنان پسندیده آمد باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمه‌ای می‌گفت که تربیت عاقلان درو اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت او بدر برده ملک را تبسم آمد و گفت

  عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود گر چه با آدمی بزرگ شود  
سالی دو برین برآمد طایفه اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت

بستند تا بوقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قیاس برداشت و در مغاره دزدان بجای پدر بنشست و عاصی شد ملک دست تحیر بدندان گزیدن گرفت و گفت

  شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی
ناکس بتربیت نشود ای حکیم کس  
  باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در[۵۶] شوره بوم خس  
  زمین شوره سنبل بر نیارد درو تخم و عمل[۵۷] ضایع مگردان  
  نکوئی با بدان کردن چنانست که بد کردن بجای نیکمردان  

حکایت

سرهنگ‌زاده‌ای را بر در سرای اُغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زایدالوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا

  بالای سرش ز هوشمندی می‌تافت ستاره بلندی  

فی‌الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و[۵۸] معنی داشت و خردمندان گفته‌اند توانگری بهترست نه بمال و بزرگی بعقل[۵۹] نه بسال ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و بخیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی‌فایده نمودند

  دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست  
ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو[۶۰] چیست گفت در سایه دولت

خداوندی دام ملکه همگنانرا راضی کردم مگر حسود را که راضی[۶۱] نمیشود الّا بزوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد

  توانم آنکه نیازارم اندرون کسی
حسود را چکنم کو ز خود برنج درست  
  بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست
که از مشقت آن جز بمرگ نتوان رست  
  شور بختان بآرزو خواهند مقبلان زا زوال نعمت و جاه  
  گر نبیند بروز شپره چشم چشمه آفتاب را چه گناه  
  راست خواهی هزار چشم چُنان کور بهتر که آفتاب سیاه  

حکایت

یکی را از ملوک عجم[۶۲] حکایت کنند که دست تطاول بمال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیّت آغاز کرده تا بجائی که خلق از مکاید[۶۳] فعلش بجهان برفتند و از کریت جورش راه غربت گرفتند چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند

  هر که فریاد رس روز مصیبت خواهد
گو در ایام سلامت بجوانمردی کوش  
  بنده حلقه بگوش ار ننوازی برود
لطف کن لطف که بیگانه[۶۴] شود حلقه بگوش  
باری بمجلس او در کتاب شاهنامه همی[۶۵] خواندند در زوال مملکت[۶۶]

ضحاک و عهد فریدون وزیر ملک را پرسید هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه برو مملکت مقرر شد گفت آنچنانکه شنیدی خلقی برو بتعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت گفت ای ملک چو[۶۷] گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه میکنی مگر سر پادشاهی کردن نداری[۶۸]

  همان به که لشکر بجان پروری که سلطان بلشکر کند سروری  

ملک گفت موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد گفت پادشه را کرم باید[۶۹] تا برو گرد آینده و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و ترا این هر دو نیست

  نکند جور پیشه سلطانی که نیاید ز گرگ چوپانی  
  پادشاهی که طرح ظلم افکند پای دیوار ملک خویش بکند  

ملک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد روی ازین سخن در هم کشید و بزندانش فرستاد بسی برنیامد که بنی عمّ سلطان بمنازعت خاستند و ملک پدر خواستند قومی که از دست تطاول او بجان آمده بودند و پریشان شده بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا مُلک از تصرف این بدر رفت و بر آنان مقرر شد

  پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست
دوستدارش روز سختی دشمن زور آورست  
  با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین
زانکه شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست  

حکایت

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر[۷۰] دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندانکه ملاطفت کردند آرام نمیگرفت و عیش ملک ازو منغص بود چاره ندانستند[۷۱] حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را بطریقی خامُش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشد بفرمود تا غلام بدریا انداختند باری چند غوطه خورد مویش[۷۲] گرفتند و پیش کشتی آوردند بدو دست در سُکان کشتی آویخت چون برآمد بگوشه‌ای بنشست و قرار یافت ملک را عجب آمد پرسید درین چه حکمت بود گفت از اول محنت غرقه شدن نا چشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی‌دانست همچنین قدر عافیت کسی داند که بمصیبتی گرفتار آید

  ای سیر ترا نان جوین خوش ننماید
معشوق منست آنکه بنزدیک تو زشت است  
  حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف
از دوزخیان پرس که اعراف بهشتست  
  فرقست میان آنکه یارش در بر تا[۷۳] آنکه دو چشم انتظارش بر در  

حکایت

هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی گفت خطائی معلوم نکردم ولیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی‌کرانست و بر عهد من اعتماد کلی ندارند ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند پس قول حکما را کار بستم که گفته‌اند

  از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم وگر با چنو صد برآئی بجنگ  
  از آن مار بر پای راعی زند که ترسد سرش را بکوبد بسنگ  
  نبینی که چون گربه عاجز شود بر آرد بچنگال چشم پلنگ  

حکایت

یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید[۷۴] زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را بدولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند ملک نفسی سرد برآورد و گفت این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت

  بدین امید بسر شد دریغ عمر عزیز که آنچه در دلم است از درم فراز آید  
  امید بسته برآمد ولی چه فایده زانک امید نیست که عمر گذشته باز آید  
  کوس رحلت بکوفت دست اجل ای دو چشمم وداع سر بکنید  
  ای کف دست و ساعد و بازو همه تودیع یکدگر بکنید  
  بر منِ اوفتاده دشمن کام آخر ای دوستان گذر بکنید  
  روزگارم بشد بنادانی من نکردم شما حذر بکنید  

حکایت

بر بالین تربت یحیی پیغامبر علیه‌السلام معتکف بودم در جامع دمشق که یکی[۷۵] از ملوک عرب که ببی‌انصافی منسوب بود اتفاقاً بزیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست

  درویش و غنی بنده این خاک درند و آنان که غنی‌ترند محتاج‌ترند  

آنگه مرا گفت از آنجا که همت درویشانست و صدق معاملت ایشان خاطری[۷۶] همراه من کنند[۷۷] که از دشمنی صعب اندیشناکم گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی

  ببازوان توانا و قوت سر دست خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست  
  نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست  
  هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست  
  ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده وگر تو می‌ندهی داد روز دادی هست  
  بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند  
  چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار  
  تو کز محنت دیگران بی‌غمی نشاید که نامت نهند آدمی  

حکایت

درویشی مستجاب‌الدّعوه در بغداد پدید آمد حجاج یوسف را خبر کردند بخواندش و گفت دعای خیری بر من بکن گفت خدایا جانش بستان گفت از بهر خدای این چه دعاست گفت این دعای خیرست ترا و جمله مسلمانان را

  ای زبر دستِ زیر دست آزار گرم تا کی بماند این بازار  
  بچه کار آیدت جهانداری مردنت به که[۷۸] مردم آزاری  

حکایت

یکی از ملوک بی‌انصاف پارسائی را پرسید از عبادتها کدام فاضل ترست گفت ترا خواب نیم روز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری

  ظالمی را خفته دیدم نیم روز گفتم این فتنه است خوابش برده به  
  وآنکه خوابش بهتر از بیداری است آن چنان بد زندگانی مرده به  

حکایت

یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همی گفت[۷۹]

  ما را بجهان خوشتر ازین یک دم نیست
کز نیک و بد[۸۰] اندیشه و از کس غم نیست  
درویشی بسرما برون خفته بود و گفت[۸۱]
  ای آنکه باقبال تو در عالم نیست گیرم که غمت نیست غم ما هم نیست  

ملک را خوش آمد صرّه‌ای هزار دینار از روزن برون داشت که دامن بدار ای درویش گفت دامن از کجا آرم که جامه ندارم ملک را بر حال ضعیف او رقّت زیادت شد و خلعتی بر آن مزید کرد و پیشش فرستاد درویش مر آن نقد و جنس را باندک زمان بخورد و پریشان کرد و باز آمد

  قرار بر[۸۲] کف آزادگان نگیرد مال نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال  

در حالتی که ملک را پروای او نبود حال بگفتند بهم برآمد و روی ازو درهم کشید و زینجا گفته‌اند اصحاب فِطنت و خُبرت که از حِدّت و سَورت پادشاهان بر حذر باید بودن که غالب همت ایشان بمعظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نکند[۸۳]

  حرامش بود نعمت پادشاه که هنگام فرصت ندارد نگاه  
  مجال سخن تا نبینی ز پیش بیهوده گفتن مبر قدر خویش  

گفت این گدای شوخ مبذّر را که چندان نعمت بچندین مدّت برانداخت[۸۴] برانید که خزانه بیت‌المال لقمه[۸۵] مساکین است نه طعمه اِخوان‌الشیاطین

  ابلهی کو روز روشن شمع کافوری نهد
زود بینی کش بشب روغن نباشد در چراغ  

یکی از وزرای ناصح گفت ای خداوند مصلحت آن بینم که چنین کسانرا وجه کفاف بتفاریق مُجرا دارند تا در نفقه اسراف نکنند امّا آنچه فرمودی از زجر و منع مناسب حال ارباب همت نیست یکی را بلطف اومیدوار گردانیدن و باز بنومیدی خسته کردن

  بروی خود در طماع باز نتوان کرد چو باز شد بدرشتی فراز نتوان کرد  
  کس نبیند[۸۶] که تشنگان حجاز بسرِ[۸۷] آب شور گرد آیند  
  هر کجا چشمه‌ای بود شیرین مردم و مرغ و مور گرد آیند  

حکایت

یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر بسختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد[۸۸] همه پشت بدادند

  چو دارند گنج از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن بتیغ[۸۹]  

یکی را از آنان که عذر کردند با من دَمِ دوستی بود[۹۰] ملامت کردم و گفتم دونست و بی‌سپاس و سفله و ناحق‌شناس که باندک تغیر حال از مخدوم قدیم برگردد و حقوق[۹۱] نعمت سالها[۹۲] در نوردد گفت ار بکرم معذور داری شاید که اسبم درین واقعه بی‌جو بود[۹۳] و نمد زین بگرو و سلطان که بزر بر سپاهی[۹۴] بخیلی کند با او بجان جوانمردی نتوان کرد

  زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد و گرش زر ندهی سر بنهد در عالم  
  اذا شَبعَ اَلکمیّ یَصولُ بَطشاً وَ خاوی البَطنِ یَبطشُ بِالفرَار  

حکایت

یکی از وزرا معزول شد و بحلقه درویشان درآمد اثر برکت[۹۵] صحبت ایشان درو سرایت[۹۶] کرد و جمعیت خاطرش دست داد ملک بار دیگر برو[۹۷] دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نیامد و گفت معزولی بنزد خردمندان بهتر که[۹۸] مشغولی

  آنان که بکنج عافیت بنشستند دندان سگ و دهان مردم بستند  
  کاغذ بدریدند و قلم بشکستند وز دست زبان[۹۹] حرف گیران رستند  

ملک گفتا هر اینه ما را خردمندی کافی باید که تدبیر مملکت را بشاید گفت ای ملک نشان[۱۰۰] خردمند کافی جز آن نیست[۱۰۱] که بچنین کارها تن ندهد[۱۰۲]

  هُمای بر همه مرغان از آن شرف دارد
که استخوان خورد و جانور نیازارد  

سیه گوش را گفتند ترا ملازمت صحبت شیر بچه وجه اختیار افتاد گفت تا فضله صیدش می‌خورم وز شر دشمنان در پناه صولت او[۱۰۳] زندگانی می‌کنم گفتندش[۱۰۴] اکنون که بظلّ حمایتش در آمدی و بشکر نعمتش اعتراف کردی چرا نزدیکتر نیائی تا بحلقه خاصانت در آرد و از بندگان

مخلصت شمارد گفت همچنان از بطش او ایمن نیستم
  اگر صد سال گبر آتش فروزد اگر یک دم درو افتد بسوزد[۱۰۵]  

افتد که ندیم حضرت سلطان را زر بیاید و باشد که سر برود و حکما گفته‌اند از تلوّن طبع پادشاهان بر حذر باید بودن که وقتی بسلامی برنجند و دیگر وقت بدشنامی خلعت دهند و آورده‌اند[۱۰۶] که ظرافت بسیار کردن هنر[۱۰۷] ندیمانست و عیب حکیمان

  تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار بازی و ظرافت بندیمان بگذار  

حکایت

یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد بنزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی‌آرم و بارها[۱۰۸] در دلم آمد که باقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر ان صورت که زندگانی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد

  بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست
بس جان بلب آمد که برو کس نگریست  

باز از شماتت اعدا براندیشم که بطعنه در قفای من بخندند و سعی[۱۰۹] مرا در حق عیال بر عدم مروّت حمل کنند و گویند

  مبین آن بی حمیت را که هرگز نخواهد دید روی نیکبختی  
  که آسانی گزیند خویشتن را زن و فرزند بگذارد بسختی  

و در علم محاسبت چنانکه معلومست چیزی دانم و گر بجاهِ شما جهتی معین[۱۱۰] شود که موجب جمعیت خاطر باشد بقیت عمر از عهده شکر آن نعمت برون[۱۱۱] آمدن نتوانم گفتم عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد امید[۱۱۲] و بیم یعنی امید نان و بیم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان[۱۱۳] امید متعرض این بیم شدن

  کس نیاید بخانه درویش که خراج زمین و باغ بده  
  یا بتشویش و غصه راضی باش[۱۱۴] یا جگر بند پیش زاغ بنه  

گفت این مناسب[۱۱۵] حال من نگفتی و جواب سؤال من نیاوردی نشنیده‌ای که هر که خیانت ورزد پشتش از حساب بلرزد

  راستی موجب رضای خداست کس ندیدم که گم شد از ره راست  

و حکما گویند چار کس از چار کس بجان برنجند[۱۱۶] حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسبی از محتسب و آنرا که حساب پاکست از محاسب[۱۱۷] چه باکست

  مکن فراخ روی در عمل اگر خواهی
که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ  
  تو پاک باش و مدار از کس ای برادر باک
زنند جامه ناپاک گازُران بر سنگ  

گفتم حکایت آن روباه مناسب حال تُست که دیدندش گریزان و بی خویشتن افتان[۱۱۸] و خیزان کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافتست[۱۱۹] گفتا شنیده‌ام که شتر را بسخره می‌گیرند گفت ای سفیه شتر را با تو چه مناسبت است و ترا بدو چه مشابهت گفت خاموش که اگر حسودان بغرض گویند شترست و گرفتار آیم کرا غم تخلیص من دارد[۱۲۰] تا تفتیش حال من کند و تا تریاق از عراق آورده شود[۱۲۱] مار گزیده مرده بود ترا همچنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت امّا متعنتان در کمین‌اند و مدّعیان گوشه نشین اگر آنچه حُسن سیرت تُست بخلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی[۱۲۲] در آن حالت[۱۲۳] مجال مقالت باشد؟ پس مصلحت آن بینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گوئی

  بدریا دَر منافع بی شمارست و گرخواهی سلامت بر کنارست  

رفیق این سخن بشنید و بهم برآمد و روی از حکایت من در هم کشید و سخنهای رنجش آمیز گفتن گرفت کین چه عقل و کفایت[۱۲۴] است و فهم و درایت[۱۲۵] قول حکما درست آمد که گفته‌اند دوستان بزندان[۱۲۶] بکار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند

  دوست مشمار آنکه در نعمت زند لاف یاری و برادر خواندگی  
  دوست آن دانم[۱۲۷] که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی  

دیدم که متغیر می‌شود و نصیحت بغرض می‌شنود بنزدیک صاحبدیوان رفتم بسابقه معرفتی که در میان ما بود و صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفتم تا بکاری مختصرش نصب کردند چندی برین برآمد لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند و کارش[۱۲۸] از آن در گذشت و بمرتبتی والاتر از آن متمکن[۱۲۹] شد همچنین نجم سعادتش در ترقی بود خطرناک و سودمند یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری

  یا زر بهر دو دست کند خواجه در کنار یا موج روزی افکندش مرده بر کنار  

مصلحت ندیدم از این بیش ریش درونش[۱۳۰] بملامت خراشیدن و نمک پاشیدن بدین کلمه اختصار کردیم[۱۳۱]

  ندانستی که بینی بند بر پای چو در گوشت نیامد پند مردم  
  دگر ره چون نداری طاقت نیش مکن انگشت در سوراخ کژدم  

حکایت

تنی چند از روندگان در صحبت[۱۳۲] من بودند ظاهر ایشان بصلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حق این طایفه حسن ظنی بلیغ[۱۳۳] و ادراری معین کرده تا یکی ازینان حرکتی کرد نه مناسب حال درویشان ظنّ آن شخص فاسد شد و بازار اینان کاسد[۱۳۴] خواستم تا بطریقی کفاف یاران مستخلص کنم آهنگ خدمتش کردم دربانم رها نکرد و جفا کرد و معذورش داشتم که لطفیان گفته‌اند

  دَر میر و وزیر و سلطان را بی وسیلت مگرد پیرامن  
  سگ و دربان چو یافتند غریب این گریبانش گیرد آن دامن  

چندانکه مقرّبان حضرت آن بزرگ بر حال وقوف من[۱۳۵] وقوف یافتند و باکرام درآوردند و برتر مقامی معین کردند امّا بتواضع فروتر نشستم و گفتم

  بگذار که بنده کمینم تا در وصف بندگان نشینم  

گفت الله الله چه جای این سخن است

  گر بر سر و چشم ما[۱۳۶] نشینی بارت بکشم که نازنینی  

فی‌الجمله بنشستم و از هر دری سخن پیوستم تا حدیث زلّت یاران در میان آمد و گفتم

  چه جرم دید خداوند سابق‌الانعام
که بنده در نظر خویش خوار میدارد  
  خدای راست مسلم بزرگواری و حکم[۱۳۷]
که جرم بیند و نان بر قرار می‌دارد  

حاکم این سخن را عظیم بپسندید و اسباب[۱۳۸] معاش یاران فرمود تا بر قاعده ماضی[۱۳۹] مهیا دارند و مؤنت ایام تعطیل وفا کنند شکر نعمت[۱۴۰] بگفتم و زمین خدمت ببوسیدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم[۱۴۱]

  چو کعبه قبله حاجت شد از دیار بعید
روند خلق بدیدارش از بسی فرسنگ  
  ترا تحمل امثال ما بباید کرد
که هیچ کس نزند بر درخت بی بر سنگ  

حکایت

ملک زاده‌ای گنج فراوان از پدر میراث یافت دست کرم بر گشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی‌دریغ بر سپاه و رعیت بریخت

  نیاساید مشام از طبله عود بر آتش نه که چون عنبر ببوید  
  بزرگی بایدت بخشندگی کن که دانه تا نیفشانی نروید  

یکی از جلسای[۱۴۲] بی تدبیر نصیحتش آغاز کرد که ملوک پیشین مرین نعمت را بسعی اندوخته‌اند و برای مصلحتی نهاده دست از این حرکت کوتاه کن که واقعه‌ها در پیش است و دشمنان از پس نباید که وقت حاجت فرومانی

  اگر گنجی کنی بر عامیان بخش رسد هر کدخدائی را برنجی  
  چرا نستانی از هر یک جوی سیم که گرد آید ترا هر وقت[۱۴۳] گنجی  

ملک روی ازین سخن بهم آورد[۱۴۴] و مرورا زجر فرمود و گفت مرا خداوند تعالی مالک این مملکت گردانیده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان[۱۴۵] که نگاه دارم

  قارون هلاک شد که چهل خانه گنج[۱۴۶] داشت
نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت  

حکایت

آورده‌اند که نوشین روان عادل را در شکارگاهی صید[۱۴۷] کباب کردند و نمک نبود غلامی بروستا رفت[۱۴۸] تا نمک آرد نوشیروان گفت نمک بقیمت بستان تا رسمی نشود و ده[۱۴۹] خراب نگردد گفتند ازین قدر چه خلل آید[۱۵۰] گفت بنیاد ظلم در جهان اوّل اندکی[۱۵۱] بوده است هر که آمد برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده[۱۵۲]

  اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی برآورند غلامان او درخت از بیخ  
  بپنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ بسیخ  

حکایت

غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی‌خبر از قول حکیمان که گفته‌اند هر که خدای را عزّوجلّ بیازارد تا دل خلقی بدست آرد خداوند تعالی همان[۱۵۳] خلق را برو گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد

  آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند دود دل دردمند  

سر جمله حیوانات گویند که شیرست و اذلّ[۱۵۴] جانوران خر و باتفاق خر باربر به که شیر مردم در

  مسکین خر اگر چه بی تمیزست چون بار همی برد[۱۵۵] عزیزست  
  گاوان و خران بار بردار به ز آدمیان مردم آزار  

باز آمدیم بحکایت وزیر غافل ملک را[۱۵۶] ذمائم اخلاق او بقرائن

معلوم شد در شکنجه کشید و بانواع عقوبت بکشت
  حاصل نشود رضای سلطان تا خاطر بندگان نجوئی  
  خواهی که خدای بر تو بخشد با خلق خدای کن نکوئی  

آورده‌اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل[۱۵۷] کرد و گفت

  نه هر که قوّت بازوی منصبی دارد
بسلطنت بخورد مال مردمان بگزاف  
  توان بحلق فرو بردن استخوان درشت[۱۵۸]
ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف  
  نماند ستمکار بد روزگار بماند برو لعنت پایدار  

حکایت

مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری[۱۵۹] خشم آمد و در چاه کرد درویش اندر آمد و سنگ در[۱۶۰] سرش کوفت گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی گفت من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی گفت چندین روزگار کجا بودی گفت از جاهت[۱۶۱] اندیشه همی کردم اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم

  ناسزائی را که بینی بخت یار عاقلان تسلیم کردند اختیار  
  چون نداری ناخن درّنده تیز با ددان آن به که کم گیری ستیز  
  هرکه با پولاد بازو پنجه کرد ساعد مسکین خود را رنجه کرد  
  باش تا دستش ببندد روزگار پس بکام دوستان[۱۶۲] مغزش بر آر  

حکایت

یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی طایفه حکمای یونان متفق شدند که مرین درد را دوائی نیست مگر زهره آدمی بچندین صفت موصوف بفرمود طلب کردن دهقان پسری یافتند بر آن صورت[۱۶۳] که حکیمان گفته بودند پدرش را و مادرش را بخواند و بنعمت بیکران خشنود گردانیدند[۱۶۴] و قاضی[۱۶۵] فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت[۱۶۶] پادشه را روا باشد جلّاد قصد کرد پسر سر سوی آسمان برآورد[۱۶۷] و تبسم کرد ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدنست گفت ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند اکنون پدر و مادر بعلت حُطام دنیا مرا بخون[۱۶۸] در سپردند و قاضی بکشتن[۱۶۹] فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی بیند بجز خدای عزّوجل پناهی نمی‌بینم

  پیش که برآورم زدستت فریاد هم پیش تو از دست تو گر[۱۷۰] خواهم داد  

سلطان را دل ازین سخن بهم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی‌ترست از خون بی‌گناهی ریختن سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی‌اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت

  همچنان در فکر آن بیتم که گفت پیل بانی بر لبِ دریای نیل  
  زیر پایت گر بدانی[۱۷۱] حال مور همچو حال تُست زیر پای پیل  

حکایت

یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود کسان در عقبش برفتند و باز آوردند وزیر را باوی غرضی بود و اشارت[۱۷۲] بکشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند بنده پیش عمرو[۱۷۳] سر بر زمین نهاد و گفت

  هر چه رود بر سرم[۱۷۴] چون تو پسندی رواست
بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست  

امّا بموجب آنکه پرورده نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت بخون من گرفتار آئی اجازت فرمای تا[۱۷۵] وزیر را بکشم آنگه بقصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا بحق کشته باشی ملک را خنده گرفت وزیر را گفت چه مصلحت می‌بینی گفت ای خداوند جهان از بهر خدای این شوخ دیده را بصدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلائی نیفکند گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته‌اند

  چو کردی با کلوخ انداز پیکار سر خود را بنادانی شکستی  
  چو تیر انداختنی بر[۱۷۶] روی دشمن چنین دان[۱۷۷] کاندر آماجش نشستی  

حکایت

ملک زوزن را خواجه‌ای بود کریم‌النفس نیک محضر که همگنانرا در مواجهه خدمت کردی[۱۷۸] و در غیبت نکوئی گفتی اتفاقاً ازو حرکتی در نظر سلطان[۱۷۹] ناپسند آمد مصادره فرمود و عقوبت کرد و سرهنگان ملک بسوابق نعمت او معترف بودند و بشکر آن مرتهن در مدت توکیل او رفق و ملاطفت کردندی و زجر و معاقبت روا نداشتندی

  صلح با دشمن اگر خواهی هر گه که ترا
در قفا عیب کند در نظرش تحسین کن  
  سخن آخر بدهان میگذرد موذی را
سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن  

آنچه مضمون خطاب ملک بود از عهده بعضی بدر آمد و ببقیتی در زندان بماند آورده‌اند که یکی از ملوک نواحی در خفیه پیامش فرستاد که ملوک[۱۸۰] آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بی عزّتی کردند اگر رای عزیز فلان احسن‌الله خلاصه بجانب ما التفاتی[۱۸۱] کند در رعایت خاطرش هر چه تمام‌تر سعی کرده شود و اعیان این مملکت بدیدار او مفتقرند و جواب این حرف را منتظر خواجه برین وقوف یافت و از خطر اندیشید و در حال جوابی مختصر چنانکه مصلحت دید[۱۸۲] بر قفای ورق نبشت و روان کرد یکی از متعلقان واقف شد و ملک را اعلام کرد که فلان را که حبس فرمودی با ملوک نواحی مراسله دارد ملک بهم برآمد و کشف این خبر فرمود قاصد را بگرفتند و رسالت بخواندند نبشته بود که حسن ظنّ بزرگان بیش از فضیلت ماست و تشریف قبولی که فرمودند بنده را امکان اجابت[۱۸۳] نیست بحکم آنکه پرورده نعمت این[۱۸۴] خاندانست و باندک مایه تغیر[۱۸۵] با ولی نعمت بی‌وفائی نتوان کرد چنانکه گفته‌اند[۱۸۶]

  آنرا که بجای تُست هر دم کرمی عذرش بنه ار کند بعمری ستمی  

ملک را سیرت حق شناسی ازو پسند آمد و خلعت و نعمت بخشید و عذر خواست که خطا کردم ترا بی جرم و خطا آزردن[۱۸۷] گفت ای خداوند بنده درین حالت مر خداوند را خطا نمی‌بیند تقدیر خداوند تعالی بود که مرین بنده را مکروهی برسد پس بدست تو اولیتر که سوابق نعمت برین بنده داری و ایادی منت[۱۸۸] و حکما گفته‌اند

  گر گزندت رسد ز خلق مرنج که نه راحت رسد ز خلق نه رنج  
  از خدا دان خلاف دشمن و دوست کین[۱۸۹] دل هر دو در تصرف اوست  
  گر چه تیر از کمان همی گذرد از کماندار بیند اهل خرد  

حکایت

یکی از ملوک عرب شنیدم[۱۹۰] که متعلقان را همی گفت[۱۹۱] مرسوم فلانرا چندانکه هست مضاعف کنید که ملازم درگاهست و مترصد فرمان و دیگر خدمتگاران بلهو و لعب مشغول‌اند و در ادای خدمت متهاون صاحب دلی بشنید و فریاد و خروش از نهادش برآمد پرسیدندش[۱۹۲] چه دیدی گفت مراتب بندگان بدرگاه خداوند تعالی همین مثال دارد

  دو بامداد اگر آید کسی بخدمت شاه سیم هر اینه در وی کند بلطف نگاه[۱۹۳]  
  مهتری در قبول فرمانست ترک فرمان دلیل حرمانست  
  هر که سیمای راستان دارد سَر خدمت بر آستان دارد  

حکایت

ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی بحیف و توانگران را دادی بطرح صاحبدلی برو گذر کرد و گفت

  ماری تو که هر کرا ببینی بزنی یا بوم که هر کجا نشینی بکنی  
  زورت ار پیش میرود با ما با خداوند غیب دان نرود  
  زورمندی مکن بر اهل زمین تا دعائی بر آسمان نرود  

حاکم از گفتن او برنجید[۱۹۴] و روی از نصیحت او درهم کشید و برو التفات نکرد تا شبی که آتش[۱۹۵] مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت وز بستر نرمش بخاکستر گرم نشاند اتفاقاً همان شخص برو بگذشت و دیدش که با یاران همی گفت ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد گفت از[۱۹۶] دل درویشان

  حذر کن ز درد درونهای ریش که ریش درون عاقبت سر کند  
  بهم بر مکن تا توانی دلی که آهی جهانی بهم بر کند  
بر تاج کیخسرو نبشته بود
  چه سالهای فراوان و عمرهای دراز
که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت  
  چنانکه دست بدست آمده است ملک بما
بدستهای دگر همچنین بخواهد رفت  

حکایت

یکی در صنعت کشتی گرفتن سر آمده بود سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز بنوعی ازان کشتی گرفتی مگر گوشه خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت سیصد و پنجاه و نه بندش در آموخت مگر یک بند که در تعلیم آن دفع انداختی و تأخیر کردی فی‌الجمله پسر در قوت و صنعت سرآمد و کسی را در زمان او[۱۹۷] با او امکان مقاومت نبود تا بحدی که پیش ملک آن روزگار گفته بود استاد را فضیلتی که بر من است از روی بزرگیست و حق تربیت و گرنه بقوت ازو کمتر نیستم و صنعت با او برابرم ملک را این سخن دشخوار آمد فرمود تا مصارعت کنند مقامی متسع ترتیب کردند و ارکان دولت و اعیان حضرت و زورآوران روی زمین حاضر شدند پسر چون پیل مست اندر آمد بصدمتی که اگر کوه رویین بودی از جای بر کندی استاد دانست که جوان بقوت ازو برترست بدان بند غریب که از وی نهان داشته بود با او در آویخت پسر دفع آن ندانست بهم بر آمد استاد بدو دست از زمینش بالای سر بردو فرو کوفت غریو از خلق برخاست ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورده خویش دعوی مقاومت کردی و بسر نبردی گفت ای پادشاه روی زمین بزور آوری بر من دست نیافت بلکه مرا از علم کشتی دقیقه‌ای مانده بود و همه عمر از من دریغ همی داشت امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد گفت از بهر چنین روزی[۱۹۸] که زیرکان گفته‌اند دوست را چندان قوت مده که دشمنی کند تواند نشنیده‌ای که چه گفت آنکه از پرورده خویش جفا دید[۱۹۹]

  یا وفا خود نبود در عالم یا مگر کس درین زمانه نکرد  
  کس نیاموخت علم تیر از من که مرا عاقبت نشانه نکرد  

حکایت

درویشی مجرد بگوشه‌ای[۲۰۰] نشسته بود پادشاهی[۲۰۱] برو بگذشت درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و[۲۰۲] التفات نکرد سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت این طایفه خرقه پوشان امثال[۲۰۳] حیوان‌اند و اهلیت و آدمیت ندارند وزیر نزدیکش آمد و گفت ای جوانمرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب بجای نیاوردی گفت سلطانرا بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت‌اند نه رعیت از[۲۰۴] بهر طاعت ملوک

  پادشه پاسبان درویش است گر چه رامش بفرّ دولت اوست  
  گوسپند از برای چوپان نیست بلکه چوپان برای خدمت اوست  
  یکی امروز کامران بینی دیگری را دل از مجاهده ریش  
  روزکی چند باش تا بخورد خاک مغز سَر خیال اندیش  
  فرق شاهی و بندگی برخاست چون قضای نبشته آمد پیش  
  گر کسی خاک مرده باز کند ننماید توانگر و[۲۰۵] درویش  

ملک را گفت درویش استوار آمد گفت از من تمنا[۲۰۶] بکن گفت آن همی خواهم که دگرباره زحمت من ندهی گفت مرا پندی بده گفت

  دریاب کنون که نعمتت هست بدست کین دولت و ملک میرود دست بدست  

حکایت

یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب بخدمت سلطان مشغولم و بخیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان ذوالنون بگریست و گفت اگر من خدای را عزّ و جلّ چنین پرستیدمی که تو سلطان را از جمله[۲۰۷] صدیقان بودمی

  گرنه اومید و بیم[۲۰۸] راحت و رنج پای درویش بر فلک بودی  
  ور وزیر از خدا بترسیدی همچنان کز ملک ملک بودی  

حکایت

پادشاهی بکشتن بی‌گناهی فرمان داد گفت ای ملک بموجب خشمی که ترا بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من بیک نفس بسر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند

  دوران بقا چو باد صحرا بگذشت تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت  
  پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد در گردن او بماند و بر ما بگذشت  

ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست

حکایت

وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همی کردند و هر یکی از ایشان دگرگونه رای همی زدند و ملک همچنین تدبیری اندیشه کرد بزرجمهر را رای ملک اختیار آمد وزیران در نهانش گفتند رای ملک را چه مزیّت دیدی بر فکر چندین حکیم گفت بموجب آنکه انجام کارها معلوم نیست و رای همگان در مشیت است که صواب آید یا خطا پس موافقت رای ملک اولیترست تا اگر خلاف صواب آید بعلت متابعت از معاتبت ایمن باشم

  خلاف رای سلطان رای جُستن بخون خویش باشد دست شستن  
  اگر خود روز را گوید شبست این بباید گفتن آنک ماه و پروین  

حکایت

شیادی گیسوان بافت یعنی علویست و با قافله حجاز بشهری درآمد که از حج همی آیم[۲۰۹] و قصیده‌ای پیش ملک برد که من گفته‌ام نعمت بسیارش فرمود[۲۱۰] و اکرام کرد تا یکی از ندمای حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا آمده بود گفت من او را عید اضحی در بصره دیدم معلوم شد که حاجی نیست دیگری گفتا پدرش نصرانی بود در مَلطیه پس او شریف چگونه صورت بندد[۲۱۱] و شعرش را بدیوان انوری دریافتند ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ در هم چرا گفت گفت ای خداوند روی زمین[۲۱۲] یک سخنت دیگر در خدمت[۲۱۳] بگویم اگر راست نباشد عقوبت که فرمائی سزاوارم گفت بگو تا آن چیست گفت

  غریبی گرت ماست پیش آورد دو پیمانه آبست و یک چمچه دوغ  
  اگر راست میخواهی از من شنو[۲۱۴] جهان دیده بسیار گوید دروغ  

ملک را خنده گرفت و گفت ازین راست‌تر سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است فرمود تا آنچه مامول اوست مهیا دارند و بخوشی برود

حکایت[۲۱۵]

یکی از وزرا بزیر دستان رحم کردی و صلاح ایشانرا[۲۱۶] بخیر توسط نمودی اتفاقاً بخطاب ملک گرفتار آمد همگنان در مواجب استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبتش ملاطفت نمودند و بزرگان شکر سیرت خوبش بافواه بگفتند تا ملک از سر عتاب او در گذشت صاحبدلی برین[۲۱۷]

اطلاع یافت و گفت
  تا دل دوستان بدست آری بوستان پدر فروخته به  
  پختن دیک نیک خواهان را هر چه رخت سراست سوخته به  
  با بد اندیش هم نکوئی کن دهن سگ بلقمه دوخته به  

حکایت

یکی از پسران هارون‌الرشید پیش پدر آمد خشم آلود که فلان سرهنگ زاده مرا دشنام مادر داد[۲۱۸] هارون ارکان دولت را گفت جزای چنین کس چه باشد یکی اشاره بکشتن کرد و دیگری بزبان بریدن و دیگری بمصادره و نفی هارون گفت ای پسر کرم آنست که عفو کنی و گر نتوانی تو نیزش دشنام مادر ده نه چندانکه انتقام از حد در گذرد آنگاه ظلم از طرف ما[۲۱۹] باشد و دعوی از قِیل خصم

  نه مرد است آن بنزدیک خردمند که با پیل دمان پیکار جوید  
  بلی مرد آنکس است از روی تحقیق که چون خشم آیدش باطل نگوید[۲۲۰]  

حکایت

با طایفه بزرگان بکشتی در نشسته بودم زورقی در پی ما غرق شد دو برادر بگردابی در افتادند یکی از بزرگان گفت ملاح را که بگیر این هر دو انرا که بهر یکی پنجاه دینارت دهم ملاح در آب افتاد و تا یکی را[۲۲۱] برهانید آن دیگر هلاک شد گفتم بقیت عمرش نمانده بود ازین بسبب در گرفتن[۲۲۲] او تأخیر کرد و در آن دگر تعجیل ملاح بخندید و گفت آنچه تو گفتی یقین است و دگر میل خاطر برهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم و مرا بر شتری نشانده[۲۲۳] و زدست آن دگر تازیانه‌ای خورده‌ام در طفلی گفتم صَدَقَ الله من عمل صالحاً فَلنفسه وَ مَن اَساء فَعلیها

  تا توانی درون کس مخراش کاندرین راه خارها باشد  
  کار درویش مستمند بر آر که ترا نیز کارها باشد  

حکایت

دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیکر بزور بازو نان خوردی[۲۲۴] باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت[۲۲۵] خدمت رهائی یابی که خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین بخدمت[۲۲۶] بستن

  بدست آهک تفته کردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر  
  عمر گرانمایه درین صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا  
  ای شکم خیره بتائی[۲۲۷] بساز تا نکنی پشت بخدمت دو تا  

حکایت

کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد گفت[۲۲۸] شنیدم که فلان دشمن ترا خدای عزّ و جل برداشت گفت هیچ شنیدی که مرا بگذاشت

  اگر بمرد عدو جای شادمانی نیست که زندگانی ما نیز جاودانی نیست  

حکایت

گروهی حکما بحضرت کسری دَر[۲۲۹] بمصلحتی[۲۳۰] سخن همی گفتند و بزرگ مهر که مهتر ایشان بود خاموش[۲۳۱] گفتندش چرا با ما در این بحث سخن نگوئی گفت وزیران بر مثال اطبااند و طبیب دارو ندهد جز سقیم را پس چو بینم که رای شما بر صوابست مرا بر سر آن سخن گفتن حکمت نباشد

  چو کاری بی فضول من بر آید مرا در وی سخن گفتن نشاید  
  و گر بینم که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینم گناه است  

حکایت

هرون‌الرّشید را چون ملک دیار مصر مسلم شد گفت بخلاف آن طاغی که بغرور ملک مصر دعوی خدائی کرد نبخشم این مملکت را مگر بخسیس ترین بندگان سیاهی داشت نام او خَصیب در غایب جهل مُلک[۲۳۲] مصر بوی ارزانی داشت و گویند عقل و درایت او تا بجائی بود که طایفه‌ای حُرّاث مصر شکایت آوردند که پنبه کاشته بودیم[۲۳۳] باران بی وقت آمد و

تلف[۲۳۴] شد گفت پشم بایستی کاشتن
  اگر دانش بروزی در فزودی ز نادان تنگ روزی تر نبودی  
  بنادانان چنان روزی رساند که دانا اندر آن[۲۳۵] عاجز[۲۳۶] بماند  
  بخت و دولت بکار دانی نیست جز بتأیید آسمانی نیست  
  اوفتاده است در جهان بسیار بی تمیز ارجمند و عاقل خوار  
  کیمیاگر بغصه مرده و رنج ابله اندر خرابه یافته گنج  

حکایت

یکی را از[۲۳۷] ملوک کنیزکی چینی آوردند خواست تا در حالت مستی با وی جمع آید کنیزک ممانعت کرد ملک در خشم رفت و مرو را بسیاهی بخشید که لب زبرینش از پره بینی در گذشته بود و زیرینش بگریبان فروهشته هیکلی که صخرالجن از طلعتش برمیدی و عین‌القطر از بغلش بگندیدی

  تو گوئی تا قیامت زشت روئی برو ختمست و بر یوسف نکوئی  

چنانکه ظریفان گفته‌اند[۲۳۸]

  شخصی نه چنان کریه منظر کز زشتی او خبر توان داد  
  آنگه بغلی نعوذ بالله مردار بآفتاب مرداد  

آورده‌اند که سیه را در آن مدت نفس طالب بود و شهوت غالب مِهرش بجنبید و مُهرش برداشت بامدادان که ملک کنیزک را جست و نیافت حکایت بگفتند خشم گرفت و فرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند و از بام جوسق بقعر خندق در اندازند یکی از وزرای نیک محضر روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت سیاه بیچاره را درین خطائی نیست که سایر بندگان و خدمتکاران بنوازش خداوندی متعوّدند گفت اگر در مفاوضه او شبی[۲۳۹] تأخیر کردی چه شدی که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری کردمی گفت ای خداوند روی زمین نشنیده‌ای[۲۴۰]

  تشنه سوخته در چشمه روشن چو رسید تو مپندار[۲۴۱] که از پیل دمان اندیشد  
  ملحد گرسنه در خانه خالی بر خوان عقل باور نکند کز رمضان اندیشد  

ملک را این لطیفه پسند آمد و گفت اکنون سیاه ترا بخشیدم کنیزک را چه کنم گفت کنیزک سیاه را بخش که نیم خورده او هم او را شاید

  هرگز آن را بدوستی مپسند که رود جای نا پسندیده  
  تشنه را دل نخواهد آب زلال نیم خورد دهان گندیده[۲۴۲]  

حکایت

اسکندر رومی را پرسیدند دیار مشرق و مغرب بچه گرفتی که ملوک پیشین را خزاین و عمر و ملک و لشکر بیش ازین بوده است و ایشانرا چنین فتحی میسر نشده گفتا بعون خدای عزّ وجلّ هر مملکتی را که گرفتم رعیتش نیازردم و نام پادشاهان جز بنکوئی نبردم

  بزرگش نخوانند اهل خرد که نام بزرگان بزشتی برد[۲۴۳]  

  1. در حالت.
  2. می‌گوید.
  3. پا: برخاست
  4. پادشاه.
  5. او، این مرد.
  6. س: که آنرا روی در مصلحتست و این را بر وحشت.
  7. پا: دروغ مصلحت‌آمیز به از راست.
  8. بخواب دید.
  9. مگر چشمان که در.
  10. آن. این خواب.
  11. این کلمه در نسخه متن تراشیده شده و معلوم نیست در اصل چه بوده چنین مینماید که نیز بوده. س: لاشه نیز را.
  12. خاک.
  13. برادرانش.
  14. به از.
  15. روزی.
  16. ص: پسندید، بپسندیدند
  17. پا:نزدیکی.
  18. س: چون دو لشکر روی.
  19. بود و.
  20. نسخه متن از اینجا ندارد تا حکایت سرهنک زاده‌ای بر در سرای اغلمش (توانگری بهتر است...).
  21. بیشمار.
  22. بودند.
  23. تا جامه زنان نپوشید.
  24. پا: سواران بگفتن او تهور کردند.
  25. و هر روزش.
  26. خواهرش.
  27. گوشمال.
  28. حصه مرضی.
  29. دو.
  30. معین.
  31. بدست آورده.
  32. مردی.
  33. پا: و جمعی.
  34. بقعه.
  35. کار.
  36. شبانگاه.
  37. سلاح بگشادند.
  38. در.
  39. ۳۹٫۰ ۳۹٫۱ بود، رفت.
  40. همه را کشتن.
  41. همچنان.
  42. بکرمِ اخلاق.
  43. در هم آورد و.
  44. گرفتی امّا.
  45. بعشرت.
  46. نیکان.
  47. عناد آن گروه.
  48. ۴۸٫۰ ۴۸٫۱ او.
  49. پی مردان دوید.
  50. آزار، خون و آزار.
  51. س: بخشیدم و.
  52. دیدم بسی آب ز.
  53. برآورد.
  54. و استاد ادب را.
  55. بتربیتش بر گماشت.
  56. روید وز.
  57. تخم عمل.
  58. و کمال.
  59. بخردست.
  60. با تو.
  61. در نسخه متن از کلمه راضی اوّل تا راضی دوم افتاده است.
  62. یکی از ملوک عرب.
  63. مکاره.
  64. آزاد.
  65. پا:در مجلس او شهنامه می.
  66. ملک.
  67. چون.
  68. پادشاهی نداری.
  69. ص: کرم تا.
  70. هرگز.
  71. نداشتند هم خوانده میشود.
  72. ص:موش.
  73. با.
  74. از زندگی.
  75. دمشق یکی.
  76. همتی.
  77. کنید.
  78. به ز.
  79. میگفت.
  80. ص: بدو.
  81. درویشی بر در سرای خفته بود گفت.
  82. در.
  83. نکنند.
  84. بزنید و
  85. قبل از لقمه بقلم دیگر (نه) افزوده‌اند.
  86. نداند.
  87. بلب.
  88. نمود.
  89. در حاشیه متن و بعضی نسخ دیگر این شعر هم هست:
      چه مردی کند در صف کارزار که دستش تهی باشد و کار زار  
  90. پا: یکی از اینان که غدر کردند با من دم دوستی میزد. س: یکی از آنان که غدر کردند با من دوستی داشت.
  91. و حق.
  92. سالیان.
  93. اسبم بی‌جو.
  94. با سپاهی.
  95. درآمد برکت.
  96. اثر.
  97. پا:با وی.
  98. معزولی به که.
  99. دست و زبان.
  100. گفت نشان.
  101. کافی آنست.
  102. در ندهد.
  103. صولتش.
  104. گفتند.
  105. س:چو اندر وی فتد در دم بسوزد.
  106. و گفته‌اند.
  107. ظرافت بسیار هنر، ظرافت هنر.
  108. نمی‌آرم بارها.
  109. س: و ترک سعی.
  110. ص: متعین.
  111. آن برون، آن بدر آمدن.
  112. امیدست.
  113. ص: بدین.
  114. شو.
  115. موافق.
  116. ص: و حکما گفته‌اند چهار کس از چهار کس بترسند.
  117. محاسبت.
  118. گریزان و افتان.
  119. ص:مخالفت.
  120. باشد.
  121. از عراق آورند، آورده باشند.
  122. آئی.
  123. حالت کرا.
  124. کیاست.
  125. فراست.
  126. در زندان.
  127. باشد.
  128. بپسندیدند کارش.
  129. ممکن.
  130. بیش درون ریش او را، ریش درویش.
  131. کردم.
  132. چند در صحبت.
  133. بلیغ بود.
  134. ص: و بازار اینان کاسد شد.
  135. بر حال من.
  136. من.
  137. حلم.
  138. ص: اسباب و.
  139. تا باز.
  140. ص: خدمت.
  141. بخواستم و بگفتم.
  142. از جلیسان.
  143. هر روز.
  144. درهم کشید. درهم آورد.
  145. پاسبانم.
  146. گنج خانه.
  147. صیدی.
  148. دوانیدند.
  149. دیه.
  150. زاید، خیزد، پدید آید.
  151. اندک.
  152. رسید.
  153. ص: همه آن.
  154. کمترین.
  155. کشد.
  156. ص: ملک از، ملک از طرفی، ملک را طرفی.
  157. نظر.
  158. درست.
  159. بروی
  160. بر.
  161. ص: جهلت.
  162. ص: دشمنان.
  163. صفت.
  164. کرد، گردانید.
  165. و قاضی نیز.
  166. سلامت نفس.
  167. ص:کرد.
  168. ص: دنیا بخون.
  169. بکشتنم.
  170. می.
  171. ندانی.
  172. بود اشارت.
  173. ص: عمر.
  174. ص: بر سر من.
  175. تا من.
  176. در.
  177. حذر کن.
  178. حرمت داشتی.
  179. ملک.
  180. ص: که ای ملوک.
  181. التفات.
  182. مختصر که اگر بر ملا افتد فتنه نباشد.
  183. اجابت آن.
  184. پرورده این.
  185. تغیر خاطر.
  186. (چنانکه گفته‌اند) در غالب نسخ نیست.
  187. بی گنه بیازردم.
  188. ص: نعمت.
  189. که.
  190. ص: عرب را شنیده‌ام.
  191. س: عرب متعلقان دیوان را فرمود که.
  192. ص: پرسیدش.
  193. در حاشیه متن و بعضی نسخ این بیت نیز هست:
      امید هست پرستندگان مخلص را که نا امید نگردند از آستان اله  
  194. ص: بخندید.
  195. تا شبی آتش.
  196. از دود.
  197. در آنزمان.
  198. روزی نگه میداشتم.
  199. ص: آنکه پرورده خویش جفا کرد. گمان میکنم چنین بوده است: آنکه پرورده خویشتن جفا کرد ولی پیروی از بیشتر نسخ کردیم
  200. بگوشه صحرائی.
  201. ص: بود و پادشاهی.
  202. قناعت برو.
  203. بر مثال.
  204. ص: نه از.
  205. نشناسد توانگر از.
  206. تمنائی.
  207. ص: را جمله.
  208. گر نبودی امید.
  209. می آید.
  210. نعمتش داد.
  211. بدانستند که شریف نیست.
  212. ص: زمین من.
  213. س: زمین سخنی دیگر.
  214. گر از بنده لغوی شنیدی مرنج.
  215. این حکایت در حاشیه بخط دیگری نوشته شده و در بعضی از نسخ نیز نیست.
  216. و اصلاح همگنانرا.
  217. برین حال.
  218. دشنام داد.
  219. تو.
  220. در حاشیه متن و در بعضی نسخ بعد از قطعه این اشعار نیز هست:
      یکی را زشت خوئی داد دشنام تحمل کرد و گفت ای خوب فرجام  
      بتر ز آنم که خواهی گفتن آنی که دانم عیب من چون من ندانی  
  221. تا یکی.
  222. ص: گفتن.
  223. نشاند.
  224. ص: بازو خوردی – بسعی بازو نان.
  225. ص: ملامت.
  226. پا: کمر بخدمت.
  227. بنانی.
  228. آورد که.
  229. در بارگاه کسری.
  230. بمصلحتی در. (نسخه متن هم چنین است و ظاهراً در الحاق است).
  231. خاموش بود.
  232. خصیب ملک.
  233. بودیم بر کنار نیل.
  234. تباه.
  235. ص: دانایان در آن. شاید در اصل چنین بوده. که دانای اندر آن.
  236. حیران.
  237. ص: یکی از.
  238. این جمله در نسخ دیگر نیست.
  239. ص:مفاوظه و آشتی.
  240. نشنیده‌ای که گفته‌اند.
  241. جای آن نیست.
  242. این قطعه در حاشیه نسخه متن و در بعضی از نسخ هست:
      دست سلطان دگر کجا بیند چون بسرگین دراوفتاد ترنج  
      نخورد تشنه آب از آن کوزه که رسیده است بر دهان سه لنج  
  243. این قطعه هم در حاشیه متن و بعضی از نسخ هست:
      این همه هیچ است چون می بگذرد تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار  
      نام نیک رفتگان ضایع مکن تا بماند نام نیکت بر قرار